همهشان يك استثنا و در حكم واسط است. بهطور كلي، دانشگاه پاريس نتوانست كساني مانند او تربيت كند، بلكه افرادي دانشمند پرورش داد، از قبيل پيِر دالي، ژان كورتِكيس (حدود 1350 ـ 1423) و ژان ژارسن. اينان افرادي بودند كه آن دانشگاه بهوجودشان افتخار ميكرد.
برجستهترين محفل فرانسه از لحاظ انسانگرايان دربار آوينيون بود و بايد در نظرداشت كه دربار اديبان ايتاليايي را هم مانند فرانسويان جلب كردهبود. آوينيون فرانسوي بود، ولي در عينحال بينالمللي هم بود. يكي از حاميان انسانگرايي در آوينيون كاردينال گالئوتو تارلاتي دي پيترامالا بود كه با نيكولا دو كلمانژ مكاتبه داشت و كار او نمونهٴ انسانگرايي ايتاليا و آن روزگار پرآشوب بود.1
نتيجه آنكه، انسانگرايي فرانسه در ربع آخر سدهٴ چهاردهم آغاز شد و پيدايش آن پس از انسانگرايي ايتاليا و ــ با توجه به كلمانژ و ديگران ــ جزئي از آن بود.
ج. انسانگرايي در انگلستان. وضع انگلستان بهخاطر همزيستي دو زبان اشرافي و وجود سه نوع انسانگرايي، لاتيني، فرانسوي و انگليسي بغرنجتر بود. كشيشان، قاضيان و طبقهٴ متوسط بهوسيلهٴ دو خط دفاعي از عوامالناس محافظت ميشدند؛ در نتيجه هريك از آن خطها ضعيفتر از آن بود كه در صورت يگانهبودن ميتوانست باشد.
ريچارد دو بِري، پدر تعميدي كتابدوستان و يكي از انسانگرايان نسل اول، پيش از نيمهٴ قرن درگذشت. برجستهترين انسانگراي لاتيني نيمهٴ دوم قرن شايد جان گاور بود، كه فرياد دادخواهي او (شروع در سال 1381) مشابه هيچ منظومهاي در قارهٴ اروپا نيست. وي با ادبيات كلاسيك و آثار بوكاچيو به خوبي آشنا بود.
بيشتر آثار انگليسي آن زمان در مقايسه با كارهاي ايتالياييان و فرانسويان ابتدايي بود. واژگان و دستور زبان لاتين و يوناني براي پسربچههاي انگليسي آشكارا دشوارتر از كساني بود كه به يك زبان رومي سخن ميگفتند. اطلاعات جالبي دربارهٴ نحوهٴ آموزش در آكسفورد داريم. مثلاً فردي به نام توماس سَمپسُن (برآمدنش 1380)، كه لاتيني (و فرانسه) تدريس ميكرد، بيان ميكند چگونه بايد نامهها را دقيق و برازنده نوشت، چگونه نقطهگذاري كرد، چگونه بايد عبارات مسجع به كار برد، چگونه نقلقول و ارسال مثل كرد. مختصر آنكه، وي فن املا و هنر نويسندگي را به شاگردانش توضيح ميدهد. بسياري از نسخههاي خطي رسالههاي او كه در كتابخانههاي انگلستان نگهداري شدهاست، دربارهٴ نامهنگاري، قبض رسيد، مكالمه، سند انتقال، وصيت،